:) غرغرهای یک کودک

۶ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

344 ام

۲۹
آبان

اندر احوالات :

از صبح نشستم پای لپتاپ کار انجام میدم مثلا

فایل اکسل رو باز کردم ..

سامانه رو باز کردم

آهنگ گذاشتم ... طلیسچی میخونه

هندزفیری تو گوشمه

یکی یکی از اکسل جدا میکنم تو سامانه چک میکنم

تو دفترم دونه دونه یادداشت میکنم

خسته میشم گوشی رو برمیدارم پیام های واتساپ رو میخونم

پیام ها مزخرف و ناامیدکننده ... مدیر باز دستور جدید داده ... تو روح خودت و کارات.

خسته میشم

هنزفیری رو از گوشم در میارم ... آهنگ با صدای بلند پخش میشه تو اتاقم ... طلیسچی داره تو فضای اتاقم فریاد میزنه


" تو

باعث شدی که

این زندگی رو

زیباتر ببینم "


چرت میخونه ها... ولی بزار بخونه .. بزار بخونه

حوصله صدای بلند رو ندارم .. دوباره هنزفیری میزارم تو گوشم ... اینجوری صداش کمتر میشه انگار

بزار یواش تو گوش خودم بگه :)

دوباره اکسل و دوباره سامانه و یادداشت برداری

خسته میشم ... گوشی رو برمیدارم بازی منچرز رو اجرا میکنم ... به طلیسچی گفتم فعلا نخون استراحت کن... استپ رو میزنم

آخرای بازی ام ... دارم کم کم میبرم ... یکی از مهره هام مونده فقط ... داره قِر میده وسط میدان...  مهره آبی میخواد منو بزنه

صدای برادر میاد ... از بیرون اومده .. منو صدا میزنه ... بهش میگم کار دارم نمیام ... میاد تو اتاقم ...

 بهم بگه خاااااااک داری منچ بازی میکنی ؟

گوشی رو از دستم میقاپه ... میگه خودم برات میبرم ... ادامه اش با من .. چند حرکت  و تاس میچرخه و میچرخه و میچرخه

من برنده شدم :)

گوشی رو بهم میده و میگه بیا حالشو ببر :)

گوشی رو میزارم کنار دوباره اکسل دوباره سامانه دوباره ...

طلیسچی تو گوشم میخونه

بدون من یه لحظه سر نمیکنی  کم آوردی  

نشون نمیده صورتت چقدر بریدی بس که قدی

نگام کن این منم که با تمام بیخیالیت اینجام

منم یکی مثل همه محبت و توجه میخوام

من بدون تو یه مهره به ظاهر ایستاده

تو بدون من یه اتفاقی که نیوفتاده

ولی بدون حقمون نیست این سکوت و سردی



  • ...

۳۴۳ ام

۲۷
آبان
یه وقتی به جایی میرسی که خونه موندن خیلی بهتر از مهمونی رفتن میشه برات.

#خونه_خاله_بچه ها

  • ...

۳۴۲ ام

۲۶
آبان

میریم که داشته باشیم یک جلسه حوصله سَربَر رو !

  • ...

۳۴۱ ام

۲۶
آبان

کاش آن هنگام که باران پاییزی سلام میکرد غم های شبانه ام را با خودش میشست

باران رفت

اما اندوه مرا گِل زده باقی گذاشت.

  • ...

۳۴۰ ام

۲۳
آبان

خیلی وقته نمیام بنویسم

حوصلشو ندارم .. حسش نیست

چندباری اومدم که برای خودم پیش نویس کنم؛ اما بازم 

منصرف شدم و بستم اومدم بیرون. خیلی وقته که حتی وبلاگ های

دوستان هم نمیخونم.

اشتیاقی به هیچ چیز نیست. چندروزه به زور خونه دوست جونی میرم

و شب اونجا میمونم. 

اون مقاله ی مسخره هم معلوم نیست عاقبتش چی میشه علافمون کرده.

خوابم میاد...

اما دلم میخواد بیدار بمونم... چرا؟ نمیدونم!!!

دلم یه طوریه... شاید کمی گرفته. 

به زندگی ها فکر میکنم...

  • ...

۳۳۹ ام

۱۰
آبان

به نام خدا

سلام

از سفر کربلا برگشتم

دعاگوی همه بودم خدا قبول کنه ان شاءالله

  • ...