خوشحالی یعنی بری نمایشگاه کتاب ^_^
بهمن ماه رو به عشق نمایشگاه کتاب روزشماری میکنم :))
برو که رفتیم ...
دیشب چنان سر درد بدی داشتم ناچارا قرص خوردم
مریم هم اینجا بود گریه میکرد باید بغلش میکردم کمک مامانش
دیشب بعد از رفتن داداش اینا، خوابیدم. به خاطر اینکه قرص خورده
بودم صبح بیدار نشدم :(
امروز بعد از مدت ها خونه ام.حس میکنم چیزی یادم رفته و باید
انجام میدادم.حس میکنم چیزی گم کردم
سردرگم و گیج :)
کمی کار کردم در امور خونه داری و نظافت .
بریم فایل استاد گوش بدیم.
دیشب کلی گریه کردم
حالم خیلی بد بود.
امروز میخواستم بیام دانشگاه.خودمو تو آینه دیدم، یک قیافه پنچر داغون
به خاطر گریه های دیشب... مجبور شدم یه کم آرایش کنم
که انقدر صورتم ضایع و تابلو نباشه. اگه یه وقتی دیدین یه خانمی
کلی آرایش کرده فکر نکنین خواسته خفن و خوشگل و جذاب
باشه، شاید خواسته آثار گریه هاشو بپوشونه.
الان دانشگاهم. مامان گفته بود زود بیا خونه. من همچنان نشسته ام
و دلم نمیخواد به این زودی برگردم خونه.
دلم همچنان گرفته ، بغض همچنان سرجاشه