:) غرغرهای یک کودک

۲۸۶ ام

۲۵
تیر

 خوابم میاد !

شب دو ساعتی حدودا خوابم برد. ۴ ونیم صبح بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد

چیزی که یه مدته زیاد اتفاق افتاده برام.

بالاخره ۹صبح بود که تونستم بخوابم... یک ساعت بعد 

یک از خدا بیخبر بیشعور زنگ زد و بیدارم کرد. نگاه شماره انداختم دیدم

همون مزاحم چندوقت پیشه. جوابشو ندادم... 

۷ بار تماس گرفت ، در همین حد بیشعور!

الان خوابم میاد اما خوابم نمیبره :/ 

  • ...

۲۸۵ ام

۲۵
تیر

ما را همه شب نمیبرد خواب  ...

  • ...

۲۸۴ ام

۲۴
تیر

صبح زود بعد از نماز خوابم نمیبرد

با خودم گفتم بد نیست یه فیلم ببینم ژانر ترسناک

به همین خاطر سری به روبیکا زدم و 《 قیام تاریکی 》 رو انتخاب کردم

بیشتر از سی دقیقه اش رو نتونستم ببینم؛ چون قلبم یه کوچولو درد گرفت

یاد حرف دوستی افتادم که میگفت هیجان برای قلب خوب نیست.

فیلم رو بستم و از روبیکا خارج شدم. دیگه هم حوصلم نمیکشه یه وقت

دیگه برم سراغ اون فیلم.

راستی ایهاالرئوف تبریک میگم میلاد خواهرت رو ^_^

  • ...

۲۸۱ ام

۲۰
تیر

دلم گرفته ، میخواستم با کسی حرف بزنم... تصمیم گرفتم بیام اینجا

جدای از حال گرفته ی امروز، الان با دوست جونی حرف میزدم یه چیزی  بهم گفت

حالم گرفته تر شد :(

قراره عصر باهاش تا جایی برم. پیش ف.ل.گ.ر

یه کم میترسم ولی همراهیش میکنم.

دیشب نخوابیدم... داداش نصف شبی یه گروه زد مادرزن و همسر اینده 

و من و زن داداش رو وارد کرد. با صدای پیام بیدار شدم. گوشیمو یادم 

رفته بود سایلنت کنم و این شد که دیشب رو به بیداری و چرت و پرت 

گفتن گذروندم.

سرحال نیستم :/

  • ...

۲۸۰ ام

۱۹
تیر

یه مدته کم خواب شدم

کار زیاد خونه و خواب کم

دیشب حدود ساعت  ۲ خوابیدم، ۳ بیدار شدم و تا الان بیدارم

دیشب رو میدونم علتش چی بود. از فرط خستگیه زیاد

و درگیری فکری خوابم نمیبرد. و فکر میکنم به همین دلیل بیدار شدم

دیشب به حدی خسته بودم که حس میکردم کمرم از درد میخواد

نصف بشه . خیلی مهمان داشتیم و میومدن و میرفتن.

حدود ۱۲ شب بود که گروه اخر مهمان رفت و فرصت شد شام بخوریم

از شدت خستگی و درد کمر نشستم رو مبل و گفتم من دیگه کاری 

به شامتون ندارم. خودتون برید گرم کنین بخورید. زن داداش قبول 

زحمت کرد و طبق حواس پرتی همیشگیش سوپ بی نمک و نمکدار

رو قاطی کرد و بیماران و سالم ها جابه جا خوردن. به قول مادر

کار هیشکی رو هیشکی نمیتونه بکنه. دستش درد نکنه به هرحال.

  • ...

۲۷۷ ام

۱۵
تیر

هم اکنون از تولد برادرزاده جان نفس قشنگم بربگشتم ^_^

بسیار خسته ام اما خوش گذشت :)

  • ...

۲۷۶ ام

۱۴
تیر

امروز هم تولد وروجک قشنگم ، عشقم ، نفسم 

برادرزاده ی جانم است.

تولدش مبارک :*

  • ...

۲۷۵ ام

۱۴
تیر

دیروز، زهره زنگ زد بهم و برای روز جمعه تولدش دعوتم کرد

خیلی دلم میخواد برم ولی مهمونا روچه کنم ؟ 

بهش گفتم دلم میخواد بیام تولدت اما مهمان داریم ... گفت با خودت بیارش

اما آخه چند نفر رو میشه برد؟ زشته خب.

کاش جور بشه بتونم برم

  • ...

۲۷۴ ام

۱۳
تیر

الان داشتم تو واتساپ میچرخیدم دیدم لیلا دقایقی پیش

استوری گذاشته... از حرم امام رضا و کبوتر حرم و سقاخانه طلا

من با لیلا ارتباطی ندارم اما اینو که دیدم استوریش، بهش 

زیارت قبولی دادم و التماس دعا گفتم. ازم پرسید مگه

تو هم اینجایی مشهد؟ گفتم نه من خونه ام :(

گفت آخه عکس پروفایلت رو دیدم .

 ( توضیح اینکه : عکس پروفایل من چند ساله حرم امام رضاس و عوضش نکردم

بهتره بگه از همون اولی که واتساپ نصب کردم همینه.حساب کن 

چندسال میشه.) 

 وسطای گفتگو بود که یاد خواب دیشبم افتادم. خواب دیدم

مشهدم و دارم وضو میگیرم برم حرم نماز بخونم. نماز صبح بود اگه 

یادم باشه.

هوووم .. اینم از این.


  • ...

۲۷۳ ام

۱۳
تیر

صبح بخیر :)



یه احساس خاص دارم... یه چیزی شبیه سنگین بودن... خالی بودن..‌. یه حال بد!

به شدت بیحوصله ام

فردا تولد برادرزاده اس. باید از صبح برم کمک زن داداش

۶ماهه بارداره و براش سخته کار کردن. 

دیروز زن داداش گفت عروسمون ( زن برادرش ) گفته ظهر میام

 خونتون کمکت کنم. 

بهش گفتم حالا که عروستون میاد کمکت من دیگه نمیام.

 اون هستش دیگه به من نیازی نیست. زن داداش گفت نه اون معلوم

نیست کی پیداش بشه. 

راستش چشم دیدن عروسشون رو ندارم. به شدت ازش بدم میاد.

حالا فردا باید تمام روز وجودش رو تحمل کنم تا اخر شب که جشن

تموم بشه.

  • ...