:) غرغرهای یک کودک

۲۷۳ ام

چهارشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۰۵ ق.ظ

صبح بخیر :)



یه احساس خاص دارم... یه چیزی شبیه سنگین بودن... خالی بودن..‌. یه حال بد!

به شدت بیحوصله ام

فردا تولد برادرزاده اس. باید از صبح برم کمک زن داداش

۶ماهه بارداره و براش سخته کار کردن. 

دیروز زن داداش گفت عروسمون ( زن برادرش ) گفته ظهر میام

 خونتون کمکت کنم. 

بهش گفتم حالا که عروستون میاد کمکت من دیگه نمیام.

 اون هستش دیگه به من نیازی نیست. زن داداش گفت نه اون معلوم

نیست کی پیداش بشه. 

راستش چشم دیدن عروسشون رو ندارم. به شدت ازش بدم میاد.

حالا فردا باید تمام روز وجودش رو تحمل کنم تا اخر شب که جشن

تموم بشه.

  • ...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی